چند شعر
چند شعر
مترجم: احمد پوری
من مینویسم
تا اشیاء را منفجر کنم
نوشتن انفجار است
مینویسم
تا روشنایی را بر تاریکی چیره کنم
و شعر را به پیروزی برسانم
مینویسم
تا خوشههای گندم بخوانند
تا درختان بخوانند
مینویسم
تا گل سرخ مرا بفهمد
تا ستاره و پرنده
گربه و ماهی و صدف
مرا بفهمد
مینویسم
تا دنیا را از دندانهای هلاکو
از حکومت نظامیان
از دیوانگی اوباشان
رهایی بخشم
مینویسم
تا زنان را از سلولهای ستم
از شهرهای مرده
از ایالتهای بردگی
از روزهای پرکسالت
سرد و تکراری
برهانم
مینویسم
تا واژه را از تفتیش
از بو کشیدن سگها
و از تیغ سانسور
برهانم
مینویسم
تا زنی را که دوست دارم
از شهر بیشعر
شهر بیعشق
شهر اندوه و افسردگی
رها کنم
مینویسم تا از او ابری نمبار بسازم
تنها زن و نوشتن
ما را از مرگ میرهاند
مترجم: احمد پوری
دوستان!
شعر را چه سود اگر نتواند اعلام قیام کند؟
اگر نتواند خودکامگان را براندازد؟
شعر را چه سود اگر نتواند آتشفشانها را
به طغیان وادارد آن زمان که نیازش داریم؟
شعر را چه سود اگر تاج
از سر شاهان قدرتمند این جهان برنگیرد؟
مترجم: وحید امیری
در زمان کودکی
سورۀ قلم را که خواندم
متن متمدن آن شگفتزدهام کرد
و نغمههایش مرا به گریه انداخت.
سورۀ قلم را که تلاوت کردم
پیش خود گفتم:
اگر خدا در آسمانش
روشنفکری بزرگ
و خلّاقی بزرگ
و بزرگی از اصحاب قلم است
پس چرا من روزی نویسنده نشوم
و شعر زیبا را نپسندم.
پیش از این
سورۀ قلم را که خواندم
دریافتم که خدا در جایگاه بلندش
کلام را کرامت بخشیده است
چرا که در زمان نبوت
شعری را نمییابیم که محکوم به اعدام شده باشد
تا به حال هیچگاه نشنیدهایم که نویسندهای
همچون جوجه در مطبخ حکومت
آبپز شود.
وقتی که اختناق بر سر کار آمد
کلام، اعتصاب کلام کرد
مادر نگران فرزندانش شد
از ورقها و قلمها ترسید
و نسل کبوتر منقرض گردید.
اولین بار که سورۀ قلم را خواندم
چون گلی در جنگل آن را به فال نیک گرفتم.
وقتی که دیدم خدا در بهشت خویش
دلبستۀ نویسندگان و نوشتن است
خوشبخت شدم.
انگشتهای من که چیده شد
حنجره و اشکهایم که مصادره شد
شکست و دلتنگی را فهمیدم،
دریافتم که گندم در دریا میکارم
و گلها را از خرابه جمع میکنم.
همۀ آنانی که شعر را با تفنگ تعقیب میکنند
و نویسندگان آزاده را به چوبهای دار میآویزند
از یک گروه و دسته هستند.
پنجاه سالی که گذشت
در میان کارگاه خطها و رنگها سر کردم
گندم عشق میکارم تا انسان از آن بخورد.
پلکها را میگشایم تا ماهیان و پرندگان و غزالان
در آن پناه گیرند.
اگر عاشق زنی زیبا شدم
هدیهام بهار خواهد بود.
پنجاه سالی که گذشت
کشتیهای اشکها و غمها را سوار شدم.
معلمی قدیمی که از ذکر اسمش میترسد
به من خبر داد:
کسی که از دانشگاه سانسور
فارغالتحصیل میشود
قرآن را حفظ نمیکند
و نمیفهمد که خدا
در سورۀ قلم چه گفته است.
مترجم: مجید اسدی
اگر هر گنجشک
محتاج به اجازۀ
وزیر کشور بود
تا پرواز کند
و اگر هر ماهی
نیازمند روادید
تا به سفر رود
ماهیها و گنجشکها منقرض میشدند
مترجم: مهدی سرحدی
او شاعر است
فضا را میشکافد
با سوزن شعر
او شاعر است
صاعقه منزلگاه او
و دریا شرح حال اوست
او شاعر است
هر بار که از کاروانسرای واژگانش بیرون میآید
خودروی پلیس را میبیند
که در انتظار اوست
او شاعر است
از رحِم مادرش بیرون میآید
در حالی که اعتراضنامهای
و جعبۀ کبریتی
در دست دارد
او شاعر است
هر روز حافظۀ خود را به آتش میکشد
تا کمی گرم شود
او شاعر است
دوچرخۀ کودکیاش را سوار میشود
و به همۀ چراغهای راهنمایی
زباندرازی میکند
او شاعر است
اشیاء را متقاعد میکند
که عادتهاشان را دگرگون کنند
او شاعر است
درختان جنگل را میآموزد
که تظاهرات راه بیندازند
برای آزادی
او شاعر است
هر بار که در شب شعری حاضر شود
به رویش باریدن میگیرد
بمبهای اندوهزا
او شاعر است
آزادی را رسماً به عقد خود درآورد
و فرزندانی زاد
با موهایی به رنگ خوشههای گندم
و چشمانی به رنگ دریا
او شاعر است
بدین سبب از او میخواهند
هر روز
تعداد انگشتانش را گزارش دهد
آیا شعر دیوان عربهاست
یا دادگاه نظامی آنان؟
در تاریخ شعر ما
به استثنای برخی بزرگان
بقیۀ شاعران عرب
تنها یک شعر سرودهاند
و با ذکر حرف نخست نام خویش
پای آن امضا کردهاند
در تاریخ شعر عرب
دورههای افول وجود دارد
که در آن همۀ شاعران
در یک کاروانسرا اقامت داشتند
از یک ظرف غذا میخوردند
در یک بستر میآرمیدند
و فرزندانی مشابه پدید میآوردند
در شعر
به یونیفورم نیازی نیست
پارچۀ یکسان
و رنگ یکسان
مورد نیاز نیست
شاعران نه سربازند نه پرستار
و نه مهماندار هواپیما
لباس متحدالشکل
شاعران عرب را
به یک تیم فوتبال مبدّل میکند
شاعر امروزی کسی است
که از ارکستر موسیقی کنار میکشد
و از همنوازی برون میرود
تا قصیدۀ ویژۀ خود را بسراید