لالۀ آزاد

محمدابراهیم صفا

من لالۀ آزادم خود رویَم و خود بویَم
در دشت مکان دارم هم‌فطرتِ آهویم
آبم نمِ باران است فارغ ز لبِ جویم
تنگ است محیط آنجا در باغ نمی‌رویم
من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

از خونِ رگِ خویش است گر رنگ به رخ دارم
مَشّاطه نمی‌خواهد زیباییِ رخسارم
بر ساقۀ خود ثابت فارغ ز مددکارم
نی در طلبِ یارم نی در غمِ اغیارم
من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

هر صبح نسیم آید بر قصدِ طوافِ من
آهوبَرِگان را چشم از دیدنِ من روشن
سوزنده چراغ اَستم در گوشۀ این مأمن
پروانه بسی دارم سرگشته به پیرامَن
من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

از جلوۀ سبز و سرخْ طرحِ چمنی ریزم
گشته‌ست خُتَن صحرا از بوی دلاویزم
خم می‌شوم از مستی هر لحظه و می‌خیزم
سر تا به قدم نازم پا تا به سر انگیزم
من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

جوش می و مستی بین در چهرۀ گلگونم
داغ است نشانِ عشق در سینۀ پرخونم
آزاده و سرمستم خو کرده به هامونم
رانده‌ست جنونِ عشق از شهر به افسونم
من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

از سعیِ کسی مِنّت بر خود نپذیرم من
قیدِ چمن و گلشن بر خویش نگیرم من
بر فطرتِ خود نازم وارسته‌ضمیرم من
آزاده برون آیم آزاده بمیرم من
من لالۀ آزادم خود رویم و خود بویم

تا جایی که من می‌اندیشم، در شعر معاصر افغانستان، کمتر شعری توانسته است که به پیمانۀ شعر «لالۀ آزاد» ابراهیم صفا به این همه شهرت گسترده و تاثیرگذاری بزرگ برسد. گویی این «لالۀ آزاد» نام دیگر ابراهیم صفا است. اگر هیچ شعر دیگری هم که از این شاعر بر جای نمی‌ماند، همین شعر بسنده بود تا نام پرشکوه او را در همه روزگاران پرچم افرازد. می‌پندارم که «لالۀ آزاد» در پرورش ذوق ادبی شاعران نسل‌های بعد از صفا، به گونۀ مشخص پس از آن که این شعر در مضمون قرائت فارسی، شامل برنامۀ آموزشی معارف افغانستان گردید، تاثیرگذاری قابل توجهی داشته است. تا من به یاد می‌آورم کمتر شاگرد مکتب بود که این شعر را در حافظه نمی‌داشت. هم‌چنان می‌شود گفت کمتر پارسی‌زبان آموزش‌دیده‌ای در افغانستان می‌توان یافت که بخش‌هایی از این شعر را در حافظه نداشته باشد. «لالۀ آزاد» موسیقی افغانستان را نیز رنگین ساخته است. آهنگی که بر این شعر ساخته شده، یکی از آهنگ‌های ماندگار در موسیقی کشور است که از مرزها گذشته است.

در دورۀ ابتدایی مکتب، پس از آن که با این شعر آشنا شدم، لاله‌ در دامنه‌های کوهستان‌ها در ذهن و روان من مفهوم دیگری پیدا کرد. چنان بود که با خواندن نخستین مصراع‌های این شعر در هستیِ یک لالۀ کوهی استحاله می‌یافتم.

«لالۀ آزاد» از سروده‌های شاعر در زندان است. نمی‌دانم مگر لاله‌ای در زندان به او رسیده بود، یا این که اندیشه‌های بلند آزادی‌خواهانه‌اش چنان لاله‌ای در دشت بیکران ذهنش رویید و او را به این گفت‌وگو واداشت. او در این شعر با استفاده از صنعت تشخیص، از لاله نمادی می‌سازد، شاید برای خودش، شاید برای همۀ زندانیانی که چشمی به مهربانی نظام حاکم ندارند و آزادی خود را با هیچ سازشی معامله نمی‌کنند. او با هم‌بندان خود می‌خواهد آزاده برون آید و اگر چنین نمی‌شود، می‌خواهد آزاده بمیرد. آن‌گونه که از زبان لاله می‌گوید: آزاده برون آیم، آزاده بمیرم من. همان‌گونه که انسان آزاد به دنیا می‌آید و باید آزاد از جهان برود.

شاید هم لاله نمادی است برای یک جنبش فکری، برای آزادی و آزادگی. چنین است که این لاله، نگاهی دارد به خود. اگر رنگی به رخ دارد، این رنگ از خودش است. در برابر همه حادثه‌ها رنگ سرخ دارد، رنگ سرخ یا سرخ‌رویی، خود به معنای رستگاری و سربلندی است. روی ساقۀ خود ایستاده و نیازی به هم‌یاری بیگانه‌ای ندارد. این «لالۀ آزاد» منّت‌پذیر نییست، همان‌گونه که آزادگان به هیچ قیمتی منّتی را بر خود نمی‌پذیرند. چراغِ بیابان است و چراغ، سرچشمۀ روشنایی است و این لاله نیز ضمیر روشن دارد. این‌همه صفات انسانی است که شاعر به لاله داده است. شاید بهتر باشد گفته شود که شاعر صفات خود یا صفات یاران مبارز خود را به لاله داده و بدین‌گونه خواسته تا برای آنان و مردم افغانستان پیامی فرستد از آزادی و آزادگی.

پرتو نادری
نویسنده و روزنامه‌نگار اهل افغانستان

لاله آزاد | عبدالوهاب مددی و آزاده

دسته‌بندی مطالب | شکل اول

دسته‌بندی مطالب | شکل دوم