جمال میرصادقی
جمال میرصادقی
کمال گفت: «حالا کجاست؟»
«زیر کاسه.»
«خفه نشه؟»
«نه، یه چوب کبریت گذاشتیم زیرش که هوا بره توش. فروغ هم بالاسر کاسه نشسته.»
هوا داشت تاریک میشد که فرزین آمد.
«بیا ببین چی گرفتم.»
چشمهایش برقبرق میزد.
«تا حالا لنگهشو ندیدی پسر.»
لباسش را تندتند پوشید و دنبالش راه افتاد. فرزین دستهایش را تکان میداد و حرف میزد:
«داشتم تو اتاق مشق مینوشتم، یههویی یه چیزی مثه یه سنگ خورد به شیشه و دنگی صدا کرد. یه قرقی دنبالش کرده بود. قرقیه هم خوردش به شیشه و افتاد رو زمین اما تا بلند شدم، پرید و رفت.»
«اون چی شد؟»
«اومد تو اتاقمون و نشست بالای طاقچه. یه دلدلی میزد حیوونی که نگو. با فروغ ملافه رو انداختیم روش و گرفتیمش.»
«چه رنگیه؟»
«خیلی قشنگه، پرهاش آبیه، سرش طلایی، نوکش قرمز قرمز، چشمها و دمش هم آبی آبیه.»
وقتی رسیدند، فروغ، خواهر کوچکش کنار کاسه نشسته بود.
«همین جور نگاهش کردم که یه دفعه در نره.»
فرزین دستش را برد به طرف کاسه.
«صبرکن، اول در اتاقو ببندم، یه دفعه از دستت نپره و در بره.»
بلند شد و در اتاق را بست. دست فرزین زیر کاسه رفت و بیرون آمد. از کفتر کوچکتر بود، اندازه یک کبک یا قمری. پرهای آبیش، برقبرق میزد. روی هر پرش نقش و نگاری بود، نقش و نگارها از پر و دمش بالا میآمدند و به هم میپیچیدند و دور هم میگشتند.
«عجب پرندهای.»
هیچ وقت نظیرش را ندیده بود. دلش میخواست بگیرد تو دستش. فروغ دستش را جلو برد.
«یه دقیقه بدش به من، فقط یه دقیقه. میخوام تو چشمهاش نگاه کنم.»
پرنده را تویِ دستهایش گرفت و سرش را بوسید و به چشمهایش نگاه کرد. نور آبیرنگی از پرها بیرون زد و مثل هالهای دور دستهای فروغ گشت.
«دیدین؟»
فرزین پرنده را از فروغ گرفت. نور آبی از دستهای فروغ رفت.
«دیدین؟»
«چی رو؟»
«نورو، نور آبی رو؟»
شکوه خانم و پرویزخان آمدند توی اتاق.
شکوه خانم گفت: «اینو از کجا آوردی؟ چه قشنگه.»
فرزین گفت که قرقی دنبالش کرده بود.
فروغ گفت: «راست اومد نشست اونجا، سر طاقچه.»
پرویزخان گفت: «به شما پناه آورده، باید ولش کنین بره.»
فرزین سرش را بالا انداخت.
فروغ گفت: «اگه ولش کنه، قرقیه دنبالش میکنه و میگیردش. میندازیمش تو قفس قناری عمو.»
فرزین گفت: «قفس عمو کجاست عزیز؟»
«تو انباری.»
«امشب نگهش دارین، فردا صبح ولش کنین بره.»
«من ولش نمیکنم بابا، میخوام نگهش دارم.»
«من میرم قفسو میارم.»
«این وقت شب، چشم و چارت نمیبینه. بذارین صبح.»
پرنده توی دست فرزین دلدل میزد.
«مال اینجاها نیست، پرنده مهاجره.»
«من هم جفتشو ندیدم. بذارش زیر همون کاسه بمونه.»
کمال گفت: «نه، بذارینش زیر یه سبد. زیر کاسه خفه میشه.»
«عزیز سبد سبزی کجاست؟»
«تو آشپزخونه.»
فروغ گفت: «من الان میارمش.»
شکوه خانم و پرویزخان از اتاق بیرون رفتند. فروغ با سبد برگشت.
«بده من بذارمش زیر سبد، تو سبدو محکم بگیر.»
«منم میگیرم که در نره.»
دست فروغ با پرنده زیر سبد رفت. سبد با نور آبی روشن شد. دستهای فروغ بیرون آمد. نور آبی رفت.
«دیدین؟»
«چی رو؟»
«نور، نور آبی رو.»
فروغ گفت: «من اینقدر دوستش دارم که نگو. چه پرهای خوشگل نرمی داره.»
کمال گفت: «گشنهاش نباشه؟»
فروغ گفت: «کمال راست میگه، باید براش آب و دونه بذاریم.»
«حالا دونه از کجا براش بیاریم؟»
کمال گفت: «نونم میخوره، نون خرد میکنیم و با یه استکان آب میذاریم زیر سبد.»
نان را ریز کردند و با استکان آب زیر سبد گذاشتند. گوشه سبد کز کرده بود و با چشمهای آبیش به بیرون نگاه میکرد.
فرزین گفت: «شب همینجا میذاریمش و صبحی تو قفس میکنمش و آویزون میکنم به درخت.»
کمال گفت: «نه، یه وقت ممکنه شب پاشین و تو تاریکی پاتون بخوره به سبد و از زیر سبد دربره.»
«راست میگه کمال، ببریمش تو زیرزمین بذاریم زیر سبد.»
«گربه نره سراغش.»
«در زیرزمینو محکم میبندیم، گربه نتونه بره توش.»
«آره بهتره ببریمش تو زیرزمین، صبحی میذاریمش تو قفس.»
فرزین پرنده را از زیر سبد درآورد و رفتند توی زیرزمین. چراغ را روشن کردند.
«سبدو بیار بذار اینجا.»
«اگه بذاریمش رو زمین، مورچهها میرن سراغش.»
«مورچهها که سراغ پرنده نمیرن، ملخ که نیست.»
«بذارینش رو اون میز، رو بلندی.»
«بدش به من، خودت برو بالای میز. جاشو مرتب کن.»
مثل یک دستکش ابریشمی بود، نرم و گرم.
فروغ گفت: «چه دلدل میزنه، بدش به من، بذارمش زیر سبد.»
پرنده را از او گرفت و سرش را بوسید و زیر سبد برد. سبد پر از نور آبی شد. دست فروغ بیرون آمد. نور رفت.
«دیدین؟»
«چی رو؟»
«نور آبی رو.»
فرزین گفت: «برق چراغ یههو زیاد شد.»
«نه، نور آبی بود.»
فروغ گفت: «این قدر دوستش دارم که نگو.»
خم شد به طرف سبد و سبد را بوسید. باد سردی به صورت کمال خورد. گوشه شیشه پنجره شکسته بود و باد توی زیرزمین میآمد. صدای شکوه خانم آمد.
«بچهها بیاین شام بخورین.»
سرش را جلو برد. گوشه سبد نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
گفت: «اگه بخواین بفروشینش، یه عالمه قیمت داره.»
فروغ گفت: «یه وقت نفروشیش فرزین.»
«نه، یه کرور هم بهم بدن نمیفروشمش.»
صدای شکوه خانم دوباره آمد.
«اگه جفتشو پیدا کنی، میتونی جوجهکشی کنی، زیاد بشن.»
فروغ گفت: «بریم سله بلکه جفتشو پیدا کنیم، عمو میرفت سله قناری میخرید.»
«نه، لنگهاش هیچ جا پیدا نمیشه. پارسالیها که با عمو رفتیم سله، هیچ لنگهشو ندیدیم.»
«باید قفسشو آویزون کنیم بالای درختی که جفتش بیاد به هواش و ما بگیریمش.»
صدای شکوه خانم دوباره بلند شد.
«مگه شام نمیخورین، بیاین دیگه، سرد شد.»
در زیرزمین را بستند و بیرون آمدند. شام را که خوردند، دوباره برگشتند توی زیرزمین و دور میز ایستادند و نگاهش کردند. با چشمهای آبیش همینجور به بیرون خیره شده بود.
وقتی از خانه بیرون آمد، هوا تاریک شده بود.
گفت: «صبح زود میام و با هم میکنیمش تو قفس.»
فرزین گفت: «خوبه که جمعه است، نمیخوایم بریم مدرسه.»
فروغ گفت: «آویزونش میکنیم بالای درخت که آواز بخونه.»
ماه دنبالش آمد تا خانه. جلو پایش را روشن میکرد. وقتی خوابید، آمد و کنار پنجره نشست و شد یک پرنده آبی. بلند شد، جلو پنجره رفت و دید خانه خرابهشان نوی نو شده و توی حیاط پرندههای آبی پر میزدند از این درخت به آن درخت و آواز میخواندند. از پرهای براق آبی آنها، نور میریخت توی حیاط. صبحانه که خورد، به طرف خانۀ آنها دوید. دلش میخواست یک بار دیگر پرنده را میان دستهایش بگیرد. آسمان روشن بود و سوز سردی به صورتش میخورد.
در خانه را فروغ باز کرد. چشمهایش سرخ شده بود و لب برچیده بود.
«در رفته.»
بغضش ترکید و اشک روی گونهاش غلتید. پشت سرش فرزین آمد. صورتش پف کرده بود و چشمهایش غمزده بود.
عطر گلها مشامش را پر کرد. گلها باز شده بود و همه درختها شکوفه کرده بودند.
شکوه خانم از اتاق بیرون آمد و چشمهایش خیره شد و دهانش باز ماند.
«پرویز بیا ببین، همه گلها باز شدن.»
گنجشکها و چرخریسکها میان شاخهها میپریدند و آواز میخواندند. شکوه خانم دوباره داد زد:
«پرویز بیا تماشا، خونه شده عینهو بهشت.»
فروغ گفت: «از شیشه پنجره در رفته.»
فرزین گفت: «خودشو به زور از میون سوراخ برده بیرون.»
فروغ گفت: «حیوونکی زخمی شده.»
«خونش ریخته رو آجرها.»
قطرههای خون روی شیشه ریخته بود. از زیرزمین آمدند بیرون. شکوه خانم و پرویزخان توی ایوان ایستاده بودند. گنجشکها و چرخریسکها روی درختها میپریدند و آواز میخواندند. عطر گلها و شکوفهها حیاط را پر کرده بودند.
رد چکههای خون را روی آجرها گرفتند و بالای پشت بام رفتند. چکههای خون تا چند پشتبام آن طرفتر میرفت.
پایین آمدند. توی بیابانی پشت خانه اثری از لکههای خون نبود. تهماندۀ برف، هنوز آب نشده بود.
فروغ گفت: «خدا کنه زخمش بد بد نباشه، بتونه برسه به خونهاش.»
کمال گفت: «کاش دیشب ولش کرده بودین، میرفت.»
فروغ گفت: «بابا گفت و ما گوش نکردیم، باید ولش میکردیم میرفت تا خودشو زخمی نمیکرد.»
سرش را بالا برد و به آسمان نگاه کرد.
«اوناهاش، اوناهاش داره میره.»
آسمان آبی آبی بود.
«پرهای آبیش برقبرق میزنه، میبینیدش؟»
فرزین سرش را بالا برد.
«من که چیزی نمیبینم، کوش؟»
فروغ گفت: «اوناهاش، ته آسمون داره میره. نمیبینیاش؟»
دستش را بالا برد و نشان داد.
«پرهاش برق میزنه، دیدینش؟»
کمال به آسمان نگاه کرد.
«من دیدمش… دیدمش.»
دستش بالا رفت.
«آبیِ آبیه.»