پروین دولتآبادی
پروین دولتآبادی
یکی بود یکی نبود
نمیدونم کسی بود یا که نبود
اما این قصه نبود
حرف سربسّه نبود
کرم ابریشم
با آن تن پیچان قشنگ
روی تك برگهای سبزی که رگاش میجوشید
مینشست شیرهٔ نابش را میخورد
بعد آروم، آروم
شیرهها رشتهٔ باریك شدند
کرم بیتاب از آن تلخ بزاقش شب و روز
تار تنید
پرده بر غربت و تنهایی روحش میکشید
دست و پاش رو لای ابریشم درداش میپیچید
رفته رفته میون تار حریر
میون تار پرند
کرمك افتاد به بند
بازی گرم خیالش، پیله شد
نقشهٔ سادهٔ روحش، که میخواست خونهٔ امنی بسازه
دام نیرنگی شد
نقش صد مکر و هزاران حیله شد
سرد شد، مرد یا خفت
با غم تنهایی
این جوری، جون آدم میشه جفت
اما از تاب و تب مرگ هراسیش نبود
توی آن ظلمت سرد،
ذره ذره فرو رفت
دیگه از وحشت و درد
هیچ نلرزید، نخزید
بیش و کم رفت از هوش
پاك پرت و بیخیال
رفته بود از دنیا
رگ جونش نمیزد
اصلا حواسیش نبود
زندون زندگی
پرداختهٔ دست منه
ساختهٔ دست توه
همهٔ دیوارها
خشت خشتش را شب و روز بخدا
بیخیال از همهجا
دست ما از گل دلها داره قالب میزنه
همه درها را به روی خلق خدا میبنده
سر راه همه سر میکشه دیوار بلند
اگه حاشا بکنی یا نکنی
پیلهٔ تنگ که زندون سیاه ما شده
ساختهٔ دستهای من، دست توه
اگه بنبست توه
مگه ما
کرم بهخود موندهٔ غمها نشدیم
بگذریم
مگه ما زندونی وهم و گمون
مگه از زنجیر دستباف جنون
سلسله برپا نشدیم
وقتی رو خاك خدا
جا به آدم تنگ بشه
توی خلق وصلهٔ نارنگ بشه
زندگی ننگ بشه
مشت خاك آدمی یك دل آزرده میشه
دیگه دیوونه میشه، میرمه از همه چیز، از همهکس—
یكباره آواره میشه
دل به دریا میزنه
سر به صحرا میزنه
میکنه از روی خاك
پاش بالا میذاره
قفس سینه دیگه،
استخونپارهٔ صد درد میشه
کورهٔ جون آدم سرد میشه
میگن آدم ز خودش بیرونه
انگاری،
آدم اگر هست تو دنیا اونه
قصهٔ کرم میگفتم
کجا بود،
آره یك روز که خورشید لبش خندون بود
پیچ و تابی توی اون زندون بود
دیگه، پروانهٔ جونش، پرش وا میکرد
لب خاموش و صبورش دیگه غوغا میکرد
وقتی که جون کسی تشنهٔ آزادی شد
از در بستهٔ اون غار سیاه
دیگه کی وحشت و پروا میکرد
چشمای منجوقی شفافش
ناگهون روشنی روزو طلبکار شدند
خواب از پلکای سنگینش یكباره پرید
ذرهذره تن و جونش همه بیدار شدند
بالهای اطلسی آزادش
میل بالا میکرد
نمیدونم به رگ خستهٔ خشكش چی گذشت
روح آوارهٔ آزادی گشت
سر اون تار بههم بافته را هیچکس نشناخت
سر اون رشتهٔ کور،
که گره خوردهٔ تقدیرش بود
تو کف دستش بود
رمز اون قلعهٔ راز میدونست
که ازش بیرون تاخت که ازش بیرون جست
روزنی جست، یهو بی نشونه
آنچنان رفت که از رفتن او
جای پاشم دیگه در خونهٔ پیله نمونه
رفت که در گوشهٔ امنی روی خاك
بریزه تخمهٔ پاك
زندگی را که ازش زندون غم ساخته بود
بده به کرم دیگه
بهکسی هدیه بده هستی را
اینجوری بال گشود
دیگه طبعش نمیخواست خفت و پستی را
بال چون مخمل نازش تو هوا
برقی زد
تو هوا چرخی خورد
رفت تا اون بالاها
بالاتر، باز بالا
نمیدونم تا کجا
رفت تا از قفس زندگی آزاد بشه
رفت، رفت
رفت تا همنفس باد بشه
دیگه شبها
میون بستر سرد
تار ابریشمی وسوسه را باز نکن
ماجرای غم آن گمشده را ساز نکن
دیگه غمنومه نخون
دیگه این قصهٔ پر غصهٔ بی حاصل آغاز نکن
از لعاب دهنت تار نتن
گور این روح غمآلودهٔ بیسامون را
توی این شبهای خاموش نکن
کمتر از کرم میشه زندگی کرد؟
در اسیری میشه غافل شد و دربند نشست؟
میشه در پیلهٔ غمها خونه ساخت؟
میشه چشم از خوشی دنیا بست؟
میشه دل بست به تاریکی کور؟
میشه لب تشنه نشست؟
لب آن چشمهٔ نور؟
میشه بود، بی شر و شور؟
میشه رفت، میشه بود و میشه پرواز نکرد؟
دور تا شهر امید
دور تا شهر سرور
زندگی خونهٔ امید اگر عشق باشه
هرچه ویرون و خرابم باشه آباد میشه
کرم ابریشم در پیله اسیر
باز پروانهٔ آزاد میشه
باز پروانهٔ آزاد میشه
آره
آزاد میشه
۱۰ بهمنماه ۱۳۴۹
تصویرگر:
Mihai Criste