لوئیجی پیراندلو
مترجم: نادیا معاونی

چرخ دستی

لوئیجی پیراندلو

یک وکیل سرشناس و استاد دانشگاه، درگیر هزاران کار و مشغله، در حین بازگشت از پروجا۱ متوجه نوعی دوگانگی در روحش می‌شود. نگاهش محو تماشای چشم‌انداز روشن، دلپذیر و آرامش‌بخش اومبریا۲ است، اما روحش تا لایتناهی از حواسش دوری می‌گزیند.
به در خانه که می‌رسد با بی‌تفاوتی پلاکی را می‌نگرد که روی آن نام قالب وجودی‌ای که در آن مجبور به زندگی است حک شده، اما او خود را نسبت به آن نام و نشان، همسر و چهار فرزندی که پشت آن در زندگی می‌کنند، بیگانه احساس می‌کند.
برای اجتناب از دیوانگی، مفرّ و راه گریزی نیاز دارد، لحظه‌ای آزادی مطلق؛ و اینجاست که مرد سرشناس، محبوس در دفترش، برای یک لحظه شادی جنون را به خود ارزانی می‌دارد، فقط برای یک لحظه از محبس کالبد وجودش خارج می‌شود، و نقابی را که در پس آن ناگزیر به زندگی است فرومی‌گذارد. اما چگونه؟ پاهای سگش را گرفته و او را به شکل چرخ دستی راه می‌برد.
حالا وحشتی تازه او را در بر می‌گیرد: به نظرش می‌رسد که سگ به او خیره می‌نگرد، بی آنکه لحظه‌ای نگاهش را از او برگیرد، گویی او را محکوم می‌کند و می‌ترسد که همه چیز در اطراف او فرو ریزد.
هنگامی که کسی در کنارم است هرگز به سگم نگاه نمی‌کنم؛ اما حس می‌کنم که او به من نگاه می‌کند، بی آنکه لحظه‌ای نگاهش را از من برگیرد به من می‌نگرد.
می‌خواهم در خلوت به او بفهمانم که چیزی نیست؛ خیالش راحت باشد، زیرا نمی‌توانم به خود اجازه دهم چنین کاری را با دیگران انجام دهم، کاری که برای او هیچ اهمیتی ندارد و برای من همه چیز است. هر روز در موقع مناسب، در خفا، با نشاطی رعب‌انگیز همین کار را انجام می‌دهم تا در عین حال که بر خود می‌لرزم هوس و لذت جنونی آگاهانه را بچشم که برای لحظه‌ای مرا از قید و بند همه چیز آزاد می‌کند و انتقامم را می‌گیرد.
باید مطمئن می‌بودم (و به نظرم می‌رسید که این اطمینان را فقط با او می‌توانستم داشته باشم) که عمل من برملا نشود. چون اگر برملا می‌شد، ضرر حاصله که فقط دامنگیر من نبود، بی‌حد و حساب می‌شد. شاید مرا توقیف می‌کردند، دست و پایم را می‌بستند و وحشت‌زده مرا به یک آسایشگاه روانی می‌بردند.
چنانچه این کار من برملا می‌شد، وحشتی که همه را در بر می‌گرفت، از هم‌اکنون در چشمان قربانی‌ام می‌توانستم بخوانم.
زندگی، حیثیت، آزادی و اموال افراد بی‌شماری به من سپرده شده است که از بام تا شام مرا برای مشاوره و کار محاصره کرده‌اند؛ درگیر وظایف خطیر دیگری چه عمومی و چه خصوصی هستم: همسر و فرزندانی دارم که اغلب اوقات نمی‌دانند باید چگونه رفتار کنند، به همین دلیل به اِعمال قدرت پیوسته و شدید من به عنوان نمونهٔ بارز رعایت محض و بی قید و شرط وظایف خطیرم تحت عنوان شوهر، پدر، شهروند و استاد حقوق و وکیل نیاز دارند. بنابراین، وای بر من اگر رازم برملا شود!
درست است که قربانی من نمی‌تواند حرف بزند، با این وجود، چند روزی است که دیگر مطمئن نیستم، حیران و بیقرارم، زیرا اگرچه نمی‌تواند حرف بزند، اما چنان نگاهم می‌کند که وحشت در آن هویداست، می‌ترسم هر آن، کسی متوجه شود و درپی علت آن برآید. تکرار می‌کنم، در این صورت کارم تمام است. ارزش کاری را که انجام می‌دهم تنها افراد معدودی ارج می‌نهند که زندگی ناگهان در نظرشان بسان من بروز یافته باشد.
بیان و تفسیر این مطلب کار ساده‌ای نیست، اما من سعی خودم را می‌کنم.
پانزده روز است که از پروجا که به دلیل مشغله‌های حرفه‌ای به آنجا رفته بودم، بازگشته‌ام. یکی از وظایف خطیر من این
است که خستگی طاقت‌فرسا را احساس نکنم، بار سنگین وظایفی که به من محول شده است، نیاز به حداقل تفریح و سرگرمی که ذهن خستهٔ من گاه می‌طلبد را از من دریغ داشته. تنها سرگرمی‌ای که می‌توانم هنگام خستگی بر خود روا بدارم این است که از مشغله‌ای که از مدتی پیش درگیرش هستم به مشغلهٔ دیگری روی آورم.
بنابراین پرونده‌های جدیدی را که می‌بایست بررسی می‌کردم، درون کیف چرمی‌ام گذاشتم و با خود به قطار بردم. در مواجهه با اولین مشکل در حین قرائت، نگاهم را برگرفتم و به پنجرهٔ کوچک واگن چشم دوختم. غرق در آن مشکل به بیرون نگاه می‌کردم اما چیزی نمی‌دیدم. به راستی نمی‌توانم بگویم که هیچ چیز نمی‌دیدم. چشمانم می‌دیدند، می‌دیدند و شاید به نوبهٔ خود از زیبایی و لطافت دشت‌های اومبریا لذت می‌بردند. اما من قدر مسلم، توجهی به آنچه چشمانم می‌دیدند، نداشتم.
تا اینکه رفته رفته از توجهم نسبت به مشکلی که مرا درگیر خود کرده بود، کاسته شد بی آنکه چشم‌انداز دشت بیشتر نظرم را جلب کند که همچنان روشن، دلپذیر و آرامش‌بخش از برابر دیدگانم می‌گذشت.
به آنچه که می‌دیدم فکر نمی‌کردم و دیگر به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. برای زمانی نامعلوم، در حالتی مبهم و عجیب اما روشن و آرامش‌بخش معلق بودم. روحم نسبتاً از حواسم دوری گزیده بود و به دوردست‌ها گریخته بود، از آنجا به طرزی نامحسوس، شور زندگی دیگری را با حلاوتی که از آنِ او نبود، حس می‌کرد، زندگی‌ای که به او تعلق نداشت، اما می‌توانست از آن او باشد،لیکن نه در این زمان و مکان، بلکه آنجا در آن گسترهٔ بیکران یک زندگی دور دست که شاید به او تعلق داشت، اما نمی‌دانست چگونه یا چطور؛ زندگی‌ای که از آن خاطره‌ای مبهم داشت، خاطره‌ای که به اعمال و ظواهر بستگی نداشت، بلکه مربوط به آرزوهایی بودند که پیش از ظهور بر باد رفته بودند، با رنج نیستی توأم با اضطراب، پوچ و در عین حال سخت، شاید درست بسان گل‌هایی که نتوانسته‌اند شکفته شوند؛ باری شور زندگی که قابل زیستن بود، در آن دوردست با طپش و سوسوی نور نمایان بود؛ زندگی‌ای که هستی نیافته بود اما روحش می‌توانست در آن به تمام و کمال تجلی یابد؛ نه تنها برای لذت بلکه برای درد و رنج نیز، درد و رنجی که حقیقتاً به او تعلق داشت.
دیدگانم رفته‌رفته بی‌آنکه متوجه باشم بسته شدند و شاید در خواب رویای آن زندگی را که هستی نیافته بود، دنبال می‌کردم. می‌گویم شاید، زیرا وقتی خسته و کوفته و با دهانی تلخ، ترش و خشک نزدیک مقصد بیدار شدم، ناگهان خود را در حالت روحی دیگری یافتم،با حس کریه و گرفتۀ زندگی، در حالت تیرگی و سردرگمی‌ای که در آن ظاهر عادی‌ترین چیزها به نظر من عاری از هر معنا و مفهومی بود، لیک در نظرم توانفرسا و حاد می‌نمود.
با این روحیه در ایستگاه پیاده شدم، سوار اتومبیلم شدم که در بیرون در ایستگاه در انتظارم بود و به سوی خانه رهسپار شدم.
باری، در پلکان، در یاگردِ مقابل درِ خانه‌ام این اتفاق روی داد.
به ناگاه در مقابل آن درِ تیره و به رنگ برنز، با پلاک برنجی بیضی شکلی که روی آن نام من به اضافهٔ عناوین و القاب علمی و حرفه‌ای‌ام حک شده است، گویی در یک آن در فراسوی وجودم، خود و زندگیم را بیگانه‌ای دیدم که نمی‌خواستم از آن خویش بدانم.
به ناگاه به طرزی رعب‌آور یقین حاصل کردم که مردی که با کیف چرمی زیربغل در برابر آن در ایستاده است، مردی که آنجا در آن خانه سکونت دارد، من نیستم، هرگز من نبودم. ناگهان دریافتم که نه تنها همیشه از آن خانه، از زندگی آن مرد، بلکه به راستی و خصوصاً از تمام هستی به دور بوده‌ام. من هرگز زندگی نکرده بودم؛ هرگز در قید حیات نبوده‌ام؛ منظورم حیاتی است که بتوانم آن را از آن خود بدانم و طبق میل و خواسته‌ام باشد. حتی جسمم، چهره‌ام که اکنون ناگهان در این هیبت و در این لباس در نظرم جلوه می‌نمود، بیگانه به نظرم رسید؛ گویی دیگران آن را به من تحمیل کرده‌اند و این چهره و قیافه را برایم ساخته و پرداخته‌اند، تا مرا به سوی آن حیاتی که از آن من نیست، سوق دهند، تا اعمالی را که دال به حضورم بوده است در زندگی‌ای که همیشه از آن غایب بوده‌ام، انجام دهم، اکنون ناگهان روح من درمی‌یافت که هرگز به آن تعلق نداشته است. چه کسی آن مردی را که هیبت مرا داشت ساخته و پرداخته بود؟ چه کسی او را اینگونه پسندیده بود؟ چه کسی او را اینگونه کفش و لباس پوشانیده بود؟ چه کسی او را به اینگونه اعمال و گفته‌ها وامی‌داشت؟ چه کسی آن وظایف را که هر یکی خطیرتر و نفرت‌انگیزتر از دیگری بود به او تحمیل کرده بود؟ عالی مقام، استاد، وکیل، آن مردی که همه در پی او بودند، محترم می‌شمردند و تحسینش می‌کردند، کسی که کار، توصیه و مشاوره او را می‌طلبیدند، با هم مجادله می‌کردند، بی آنکه لحظه‌ای فراغت و آرامش به او عطا کنند. من بودم؟ من؟ واقعاً؟ اما چگونه؟ و تمام آن مسائلی که آن مرد از بام تا شام در آنها غرق بود؛ تمام احترام و توجهی که به دلیل مقام عالی استاد و وکیل از آن برخوردار بود و ثروت و افتخاراتی را که در سایهٔ انجام مداوم و مسئولانهٔ تمام وظایف حرفه‌ای خود به دست آورده بود، چه اهمیتی برایم داشت؟
و آنجا پشت آن دری که نام من بر روی پلاک بیضی شکلش حک شده بود، یک زن و چهار فرزند بودند که هر روز مرا با آزردگی خاص من که در وجود آنها برایم قابل تحمل نبود، می‌دیدند، آن مرد غیرقابل‌تحملی که اکنون در وجودش یک بیگانه و یک دشمن را می‌دیدم. آیا من بودم؟ همسرم چه؟ فرزندانم؟ اما اگر به راستی آن مرد غیرقابل‌تحملی که مقابل در ایستاده بود هرگز من نبودم (و آن را با اطمینان رعب‌آوری احساس می‌کردم) آن زن همسر چه کسی بود؟ آن چهار فرزند، فرزندان چه کسی بودند؟ متعلق به من که نبودند! متعلق به آن مردی بودند که اگر روح من در آن لحظه کالبدی داشت، کالبد واقعیش، چهرهٔ حقیقی‌اش، او را همراه با تمام آن درگیری‌ها، با تمام آن وظایف و افتخارات و احترام و ثروت و شاید حتی با همسرش زیر لگد می‌گرفت، تکه تکه می‌کرد و از بین می‌برد.
اما بچه‌ها؟
دست‌هایم را روی شقیقه‌هایم گذاشتم و محکم فشار دادم.
نه آنها را متعلق به خود حس نمی‌کردم، اما به واسطهٔ احساسی عجیب، دردآور و پراضطراب نسبت به آنها، آنها که در فراسوی وجودم بودند، که هر روز در برابر خودم می‌دیدمشان و به من، به مراقبتم، به پند و اندرزها و کارم نیاز داشتند؛ به واسطهٔ این احساس و با حس کریه و گرفته‌ای که در قطار مرا بیدار کرده بود، احساس کردم دوباره در قالب آن مرد غیرقابل‌تحملی که در برابر در ایستاده بود، فرو رفته‌ام.
کلید را از جیب بیرون آوردم، در را گشودم، در را بسته و به آن خانه و زندگی سابقم بازگشتم.
اکنون داستان غم‌انگیز من این است. می‌گویم مال من، اما خدا می‌داند مال چند نفر دیگر نیز می‌تواند باشد!
کسی که زندگی می‌کند، وقتی که زندگی می‌کند خود را نمی‌بیند: فقط زندگی می‌کند… اگر کسی بتواند زندگی خویش را ببیند نشانهٔ این است که دیگر زندگی نمی‌کند: آن را تحمل می‌کند و به دنبال خود می‌کشد، مثل جسمی بیجان آن را به دنبال خویش می‌کشد. چون هر شکل و ظاهری به منزلهٔ مرگ است.
کمتر کسی این را می‌داند؛ اکثریت، تقریباً همه مبارزه می‌کنند، سختی می‌کشند، تا به قول خویش، وضعشان روبه راه شود. و به وضع و حالتی مطلوب برسند؛ با دستیابی به آن گمان می‌کنند که زندگی را فتح کرده‌اند اما در عوض به مرگ تن در می‌دهند. این را نمی‌دانند. چون خود را نمی‌بینند؛ زیرا دیگر نمی‌توانند از آن قالب فانی که به دست آورده‌اند جدا شوند؛ خود را مرده تلقی نمی‌کنند و گمان می‌کنند که زنده‌اند. تنها کسی می‌تواند خود را بشناسد که موفق به دیدن قالبی شود که به خود داده است یا اینکه دیگران، بخت، اقبال و شرایطی را که هر کس در آن به دنیا آمده است، به او داده باشند. اگر بتوانیم این قالب را ببینیم، نشانهٔ این است که دیگر زندگی ما متعلق به آن قالب نیست؛ زیرا اگر باشد، ما آن را نمی‌بنیم: در این شکل و قالب زندگی می‌کنیم بی آنکه آن را ببینیم و هر روز بیش از پیش در آن می‌میریم که آنهم به نوبهٔ خود نوعی مرگ است، بی آنکه بدانیم؛ بنابراین می‌توانیم فقط آن چیزی را که در وجود ما مرده است ببینیم و بشناسیم. خودشناسی به منزلهٔ مرگ است.
شرایط من حتی بدتر است. چرا که آنچه را که از وجودم مرده است نمی‌بینم؛ بلکه می‌بینم که هرگز زنده نبوده‌ام، قالبی را می‌بینم که دیگران، نه خودم، به من داده‌اند، و احساس می‌کنم که در این قالب زندگی من، زندگی حقیقی من، هرگز وجود نداشته است. آنها مرا بسان هر مادهٔ دیگری گرفتند، مغز، روح، عضلات، اعصاب گوشت مرا گرفتند، آنها را خمیر کردند، و به دلخواه خود به آن شکل دادند، تا کار و اعمالی انجام دهند و به وظایف خود عمل کنند، وظایفی که در آنها من در پی خود هستم و خویشتن را نمی‌یابم، و فریاد برمی‌آورم، روحم در این قالبِ مرده که هرگز متعلق به من نبوده است فریاد برمی‌آورد. اما چگونه؟ این منم؟ اینگونه؟ اما چه موقع؟ نسبت به چیزی که نیستم و هرگز نبوده‌ام، وحشت، انزجار و تنفر دارم؛ نسبت به قالب مرده‌ای که در آن زندانی هستم و نمی‌توانم از آن خلاص شوم. قالبی درگیر وظایفی که به من تعلق ندارند و گرفتاری‌هایی که هیچ اهمیتی برایم ندارند، احترام و محبوبیت حاصل از آن برایم مهم نیست؛ قالبی که این وظایف، گرفتاری‌ها و وظایف در فراسوی وجودم برایم می‌سازند: چیزهای بی‌ارزش و بی‌مفهومی که بر دوشم سنگینی می‌کنند، مرا خفه می‌کنند، له می‌کنند و نمی‌گذارند نفس بکشم.
از دست آن خلاص شوم؟ نه هیچکس را گریزی نیست از آنچه که واقع شده و از مرگی که سر رسیده و ما را در بر گرفته است.
اعمال وجود دارند. زمانی که تو، به هر حال، حتی بی آنکه بخواهی و متوجه باشی، عملی انجام داده‌ای، آنچه که انجام داده‌ای، برای تو مثل زندان باقی می‌ماند. مانند حلقه و دامی عواقب اعمال، تو را در بر می‌گیرد. مسئولیت خفقان‌آوری که به خاطر اعمال و عواقب ناخواسته و پیش‌بینی نشدۀ آن تقبل کرده‌ای، مانند هوای غلیظ و خفقان‌آور اطراف، تو را فرامی‌گیرد. و چطور می‌توانی خلاص شوی؟ چگونه من می‌توانم از قالبی که در آن زندانی هستم و از آنِ من نیست، اما معرف من برای همگان است و همه مرا تحت این عنوان می‌شناسند، می‌خواهند و محترم می‌دارند، رها شوم، به زندگی دیگری که واقعاً مال من باشد روی آورم؟ زندگی در قالبی که آن را مرده می‌دانم، اما باید برای دیگران وجود داشته باشد، برای تمام کسانی که آن راساخته و پرداخته‌اند و جز این چیز دیگری نمی‌خواهند. حتماً باید اینچنین باشد. برای همسرم، فرزندانم، جامعه، یعنی دانشجویان رشته حقوق، موکلینی که زندگی، حیثیت، آزادی و اموال خود را به من سپرده‌اند. زندگی‌ای مناسب من است و نمی‌توانم آن را تغییر دهم، می‌گویید آن را لگدمال کنم و از سر راهم بردارم؛ نمی‌توانم عصیان کنم و انتقام بگیرم، مگر برای لحظه‌ای که آن هم هر روز در خفا، با ترس و احتیاطی بی‌اندازه و در لحظه‌ای مناسب تا کسی مرا نبیند این کار را انجام می‌دهم.
یازده سال است که در خانه یک سگ گرگی پیر دارم. سگی سیاه و سفید، چاق، کوتاه و پشمالو با چشمانی که از فرط پیری کم‌سو شده‌اند.
میان من و او هرگز رابطهٔ خوبی برقرار نبوده است. شاید در ابتدا حرفۀ مرا که اجازه نمی‌داد در خانه سروصدایی باشد، تأیید نمی‌کرد؛ ولی رفته‌رفته بر اثر پیری آن را پذیرفت، تا حدی که برای فرار از آزار و هوس‌های بچه‌ها که می‌خواهند در باغ با او بازی کنند، از چندی قبل، از صبح تا شب به اینجا به دفترم پناه می‌آورد، تا روی فرش پوزه‌اش را میان پاهایش بگذارد و بخوابد، او اینجا در میان انبوه پرونده‌ها و کتاب‌ها، خود را در امان و حمایت شده حس می‌کرد.
گاه یک چشمش را می‌گشود تا به من نگاه کند، گویی می‌خواست بگوید:
ـ آفرین، عزیزم. کار کن؛ از آنجا تکان نخور، زیرا مطمئناً تا زمانی که آنجا مشغول به کار هستی هیچکس وارد اینجا نمی‌شود تا مزاحم خواب من شود.
بدون شک حیوان بیچاره با خود اینگونه فکر می‌کرد. پانزده روز است که به ناگاه وسوسهٔ انتقام گرفتن از او به واسطهٔ اینگونه ننگاه‌هایش در من پدیدار شده است.
به دردش نمی‌آورم؛ به او صدمه‌ای نمی‌زنم. به محض اینکه بتوانم، به محض اینکه موکلین مرا برای لحظه‌ای آزاد بگذارند، با احتیاط و آرام آرام از صندلی‌ام بلند می‌شوم، تا هیچکس متوجه نشود که دانش خارق‌العادهٔ من که همه خواهان آن هستند و از آن در هراسند به عنوان استاد حقوق و وکیل و شأن و منزلت خطیر من به عنوان همسر و پدر، برای مدت کوتاهی از کرسی این قدرت فاصله گرفته است و پاورچین پاورچین به سمت در می‌روم تا ببینم در راهرو چه خبر است، تا کسی سر نرسد؛ در انتها در را برای لحظه‌ای قفل می‌کنم، چشمانم از شادی می‌درخشند، دست‌هایم از لذت چنونی که می‌خواهم به خود ارزانی بدارم، می‌لرزند، تا تنها برای لحظه‌ای دیوانگی کنم، تنها برای لحظه‌ای از محبس این قالب بیجان خارج شوم، تنها برای لحظه‌ای این دانش و منزلت را که مرا خفه و له می‌کند به ریشخند بگیرم و ویران و نابود سازم. به سوی او می‌دوم، به سوی سگم که روی قالی خوابیده است؛ آرام است؛ آرام و با طمأنینه، پاهایش را از عقب گرفته و او را به شکل چرخ دستی درمی‌آورم و او را روی دستانش هشت تا ده قدم، نه بیشتر، راه می‌برم.
کل قضیّه از این قرار است. کار دیگری نمی‌کنم، فوراً بدون هیچ سروصدایی آهسته در را باز می‌کنم، بر روی صندلی، کرسی قدرتم می‌نشینم، آماده برای پذیرش موکلی جدید، با شأن، منزلت و جدیت پیشین و سرشار از دانایی خارق‌العاده‌ام درست مثل توپ.
اما حیوان زبان‌بسته پانزده روز است با چشمان کم‌سویش که از وحشت از حدقه درآمده به من خیره شده است. البته من مکرراً می‌خواهم به او بفهمانم چیزی نیست، آرام باشد و اینطور مرا نگاه نکند.
امّا حیوان زبان‌بسته، وخامت کاری را که انجام می‌دهم درک می‌کند.
اگر به عنوان شوخی، یکی از فرزندانم با او چنین کاری بکند، به نظرش چیز مهمی نمی‌آید. اما او می‌داند که من نمی‌توانم شوخی کنم، برای او محال است که بپذیرد من حتی برای لحظه‌ای بتوانم شوخی کنم، پس با بیزاری هر چه تمام‌تر، وحشت‌زده همچنان به من می‌نگرد.
‌‌


۱. Perugia
۲. Umbria

دسته‌بندی مطالب | شکل اول

دسته‌بندی مطالب | شکل دوم