نادر نادرپور
نادر نادرپور
آهنگران پیر همه پتکها به دست
با چهرههای سوخته در نور آفتاب
چون اختران سرخ به تاریکی غروب
چشمان پر از نوید فرحبخش انقلاب
پتک گران به دست و دهانها پر از خروش
فریادشان گسسته در آفاق شامگاه
روییده در دیار افق خوشههای خشم
افسرده بر لبان شفق بوسههای ماه
پنداشتی غریو خدایان آسمان
پیچیده در کرانۀ خاموش زندگی
بگرفته از فروغ شفق رنگ انتقام
آن گونههای سوخته از شرم بندگی
پنداشتی که خشم فروخوردۀ قرون
جوشیده از خرابۀ فرتوت روزها
پنداشتی که شیون قربانیان جنگ
آتش فکنده در دل آتشفروزها
از سینهها رسیده به لبها سرود خشم
افکنده در حریم دلآسودگان هراس
گفتی بر آستانۀ این شامگاه تلخ
در هم خزیده سایۀ مردان ناشناس
در چشمشان طلیعۀ طوفانی شفق
آرد خبر ز خندۀ خونین صبحگاه
فریادشان گسیخته در آسمان شهر
خشم سیاهشان همه جوشیده در نگاه
در هم شکسته است تو گویی سکوت مرگ
در رستخیز این شب تاریک واپسین
برقی دمیده از دل آفاق دوردست
تا سایۀ کبود شب افتاده بر زمین
خوانَد به پاس روز ظفر باد شامگاه
شکرانۀ گسستن زنجیر بندگی
آهنگران پیر همه پتکها به دست
در چشمشان طلیعۀ خورشید زندگی